X
تبلیغات
عشق های مامان

عشق های مامان

روزهای پایانی تابستان 90

این  دو ماه گذشته  خیلی گرفتار بودم از یک طرف کار بیرون و از طرف دیگه تعطیلی مدرسه روژینا و بردنش به کلاس های تابستونی و از همه مهمتر و سختر عمل پدرم حتی بهم فرصت نداد که بتونم  وبلاگ بچه ها رو زودتر از این آپ کنم 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 21:0  توسط شادی  | 

تولد روژینا

روزها خیلی سریع می گذرنند و من از بزرگ شده بچه ها گذشت زمان رو حس میکنم . انگار همین دیروز بود که روژینا دنیا اومد و به قدری کوچک و ریز بود که من و فرهاد تا به حال نوزادی این اندازه کوچک ندیده بودیم وزنش ۲۶۰۰ بود با قد ۴۸ اما همین نوزاد کوچولو به قدری آروم و ساکت بود که ما تا مدتها حس نمی کردیم که یک نفر دیگه به جمع خانواده ما اضافه شده دوران شیرخوارگی اش رو زیاد یادم نمی آید از بس ساکت بود و اکثر وقتها خواب بود من فقط عکس ها و فیلمهاش رو که میبینم بعضی کارهاش رو یادم می آید دوران نوپایی و خردسالی تقریبا آروم و بی دغدغه ای رو گذرونند خیلی زود با محیط مهد کودک اخت شد و با معلم ها رابطه عاطفی خیلی نزدیکی برقرار کرد جوری که چند بار معلمش اجازه اش رو گرفت که بعد از مهد ببرتش خانه اش و باهاش بازی کنهنمی دونم من چون خانواده کوچک و کم جمعیتی دارم همیشه دوست داشتم بچه زیاد داشته باشم که همیشه دورم شلوغ باشه هر چند با روزگاری که ما داریم این تقریبا غیر ممکنه اما احساس کردم وجود یک خواهر یا برادر برای روژینا واقعا لازمه چون حتی توی فامیل نزدیک هم ما بچه ای به سن و سال روژینا ندشتیم و همیشه توی مهمونی ها طفلکی تنها بود و مجبور بود توی جمع ما بزرگترها بشینه و همیشه هم حوصله اش سر میرفت اما با تمام این وجود حتی یک بار هم به روی خودش چیزی نمی آورد و من از کارهاش متوجه میشدم که حوصله اش سر رفته

                           

تصمیم گرفتن برای داشتن یک بچه دیگه کار راحتی نبود اما بلاخره من این تصمیم رو گرفتم فرهاد اولش  مخالفت کرد اما در نهایت به خاطر روژینا موافقت کرد

اوایل بارداری ام همه چیز خوب پیش میرفت اما از اواسطش که سنگین تر شده بود احساس عجیبی پیدا کرده بودم دیگه نمی تونستم مثل سابق به روژینا برسم حتی این موضوع در مورد خودم هم صادق بود. یک جور احساس پشیمونی داشتم و فکر های بدی که به سراغم اومده بود........

اما هر جوری بود به خودم مسلط شدم تا آدرینا به دنیا اومد . تصور من از آدرینا یک نوزاد آروم و صبور مثل روژینا بود اما .................

اما من دختری داشتم بسیار کم خواب بهانه گیر و بد قلق که حتی حاضر به شیر خوردن هم نبود و از طرفی کولیک بد جور هم داشت  و مرتب گریه میکرد با اون شرایط بد روحی من و مواجه شدن با همچین نوزادی  حالم رو صد چندان بدتر کرد مرتب گریه میکردم و بعضی وقتها بد جور به فرهاد گیر میدادم و  از همه چیز بهانه میگرفتم و ....................

روزهای سختی رو گذروندم و کم کم تونستم به خودم و شرایط جدید مسلط بشم  این ها رو همه رو گفتم که یک چیز رو بگم که الان وقتی میبینم چقدر با هم بازی میکنند و سرشون گرمه و همدیگر رو دوست دارم به افکار بیخود سه سال پیشم خنده ام میگیره درسته سخت بود ولی ارزش داشت و من حاظر نیستم حتی یک لحظه ای که میبینم این ۲ تا با هم دارنند بازی میکنند و از خوشحال جیغ میزنند رو با هیچ چیزی عوض کنم.

هجدهم تیر ماه تولد روژینا بود اما من به به جند دلیل مجبور شدم ۲۰ تیر براش جشن بگیرم که از همه مهمترش این بود که ۲ تا از دوستهای صمیمی اش مسافرت بودند و هجدهم تهران نبودند. روژینا ۱۱ نفر از دوستهای مدرسه اش رو دعوت کرد و این اولین تولد روژینا بود که خودش به انتخاب و سلیقه خودش مهمونهاش رو دعوت میکرد

من از دوستم زری خواهش کردم که بیاد و کمکم کنه . یک کم سخت بود ولی دیدن این همه فرشته کوچک و معصوم که با هم شیطونی و بازی میکردنند واقعا به آدم انرژی میداد  

امیدوارم خدا به همه لذت مادر شدن رو عطا کنه که هیچ لذتی توی دنیا مثل این لذت نیست الهی آمین

 

 

 

                       

                                                        http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love7.gif

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:37  توسط شادی  | 

سفر شمال

 

هفته گذشته روزهای شلوغ و پرکاری رو داشتیم جشن الفبای روژینا و نمایشهایی که باید تمرین میکرد گرفتن کارنامه اش  و همین طور گرفتاری های کاری خودم که البته تمام خستگی هامون با مسافرت آخر هفته و تعطیلات فراموشمون شد.

چهارشنبه تصمیم گرفتیم با چند تا از دوستها و همکارانمون بریم شمال . یکی از مشتری های دفتر اوایل هفته اومد پیش فرهاد و گفت که یک ویلا توی شمال داره که می خواهد بفروشه. فرهاد هم بهش گفت که تا ویلاشو نبینه نمی تونه براش قیمت بگذاره این شکلی شد که ما یک کلید ویلا رو گرفتیم و با یک تیر 2 نشون که چه ارض کنم................. چون ویلا خیلی بزرگ بود ما توی این کار خیر با چند تا از دوستهامون شریک شدیم و 5 شنبه شب راه افتادیم به سمت سیسنگان.

تا ورودی چالوس  اتوبان بد نبود اما وقتی رسیدم اول جاده چالوس واییییییییییییییییییییییییییییییییی

ساعت 2 صبح یک ترافیکی بود که نگو ما همون جا دور زدیم و تصمیم گرفتیم از جاده رشت برویم که فکر کنم این اشتباه بزرگ بود چون کلی راهمون دور شد تازه رشت هم چندان خلوت نبود و در هر حال ما ساعت 1 بعداز ظهر جمعه رسیدیم ویلا.

بچه ها توی این مسافرت حسابی بهشون خوش گذشت چون هم هوا خوب بود و 2 روز همه اش توی استخر و دریا بودند هم خود ویلا حسابی بزرگ بود  و مرتب دنبال همدیگه میکردند و سرگرم بازی بودند بدون این که نگران همسایه بغلی و پایینی و خلاصه.............

روژینای نازم توی مسافرت دل درد گرفت و از روز دوم هیچی توی معده اش نموند و مرتب عذاش رو پس میزد من خیلی نگرانش شده بودم طفلکی هیچی نمی گفت فقط یک گوشه میشست و بازی نمی کرد من حسابی دلم براش میسوخت توی شمال براش دکتر یک آمپول نوشت و گفت یک ویروس گرفته و چون اسهال نداره جای نگرانی نیست و از روز 2 شنبه هم کم کم معده اش غذا رو قبول کرد.

سفر ما تا 2 شنبه طول کشید و ما 2شنبه ساعت 10 شب به سمت تهران راه افتادیم جاده هم خلوت شده بود و ما ساعت 2.5 صبح رسیدیم خونه

 

اما امروز دارم میروم که برنامه های تابستانی کانون فکری کودکان رو برای روژینا بپرسم چون هنوز به چز نقاشی که مدتهاست میره هنوز هیچ کلاسی اسمش رو ننوشتم.

تصمیم دارم حتما کلاس کاردستی (کلاژ) و شنا رو هم در کنار نقاشی شروع کنه.

اما آدرینای کوچولوی نازم حسابی بلبل زبون شده دیگه کاملا منظور خودش رو رو با کلمات و جملات می فهمونه الان می تونه جملات 4 کلمه ای بگه و از نظر گفتاری نسبت به همسن و سالهاش پیشرفت قابل توجهی دارهدیگه خودش به تنهایی با تسلط کافی از پله ها بالا و پایین می آید و ما دستهاشو نمی گیریم جورابها و کفشهاش رو هم خودش بدون کمک در می آره و اصلا هم دوست نداره کسی توی این کار کمکش کنه!

 

خدایا به خاطر همه محبت هات و و جود این دو

فرشته کوچک ازت ممنونم.

 

 

 

 

 

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                     

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 12:15  توسط شادی  | 

روز مادر

 

 

                                روز مادر بر همه مامانهای مهربون مبارک

می دونستم خیلی وقته که نیومدم و به وبلاگ بچه ها سر نزدم ولی دیگه فکر نمی کردم که از بهمن ماه مطلبی ننوشتم و امروز که اومدم و آخرین نوشته ام رو خوندم خودم داشتم شاخ در می آوردم 

از وقتی که میروم سر کار بد جوری گرفتار شدم وقتی هم که می آییم خونه اصلا وقت سر خارندن ندارم باید به درس روژینا برسم و شام درست کنم و به امور آدرینا برسم و خلاصه اصلا نمی فهمم کی می خوابم فقط پنج شنبه ها سر کار نمیروم که اون هم بیشتر کارهای عقب افتاده طول هفته مثل خرید خانه دیدن بعضی از دوستهام و........ رو انجام میدهم. البته این رو هم اضافه کنم که یک مقدار هم دیر آپ کردنم مربوط میشد به قطع شدن اینترنت خونه که حدودا ۲ ماه اینترنت نداشتم و به لطف خدا از دیشب دوباره وصل شد 

قبل از هر چیز پیشاپیش رور مادر رو به تمام دوستهای خوبم و مامانهای مهربون تبریک می گویم و امیدوارم همیشه سالم و شاد در کنار نی نی ها و همسرانشون روزگار رو سپری کنند  

و اما در مورد خودم و بچه ها ما عید از سوم فروردین رفتیم مسافرت و تا ۲۶ فروردین نبودیم جای همه دوستها خالی سفر خوبی بود من فکر میکردم با وجود آدرینا سفر سختی داشته باشیم اما ظفلکی نهایت همکاری رو کرد و فوق العاده توی سفر بچه خوبی بود  

 

اما اول اردیبهشت تولد آدرینای نازم بود که ما یک مهمونی کوچیک گرفتیم و چند تا از دوتسها و همکارهایمون رو دعوت کردیم و جشن ۲ سالگی آدرینا کوچولو رو با هم جشن گرفتیم

آدرینا توی این ۳ ماهه پیشرفت زیادی کرده به راحتی جملات ۳ و ۴ کلمه ای می گه میتونه دایره بکشه جورابها و کفشهاش و بعضی از شلوارهاش که کمی گشاد هستند رو خودش در می آره خیلی دوست داره توی کارهای خونه به من کمک کنه مثلا میز شام رو کمک می کنه که بچینم با شیشه شور می افته به جون وسایل خونه و بد جوری حس نظافت بعضی وقتها بهش دست میده  چند تا شعر مثل عمو زنجیر باف و یک توپ دارم و خاله بزغاله رو خیلی قشنگ می خونه هنوز سعی نکردم از پوشک بگیرمش ولی تا آخر خرداد تصمیم دارم آموزش دستشویی رفتن رو باهاش شروع کنم

اما روژینا گلم شنبه مدرسه اش تموم شد و شنبه آینده هم توی سالن باغ کشاورزی سر ولنجک جشن الفبا دارنند و بچه ها نمایش اجرا می کنند و جایزه می گیرند ( راستی روژینا هم نقشش خاله سوسکه است)و قراره که نمایش خاله سوسکه رو هم بچه ها برای مادرها و پدرها اجرا کنند از اول اردیبهشت هم که میره کلاس نقاشی آموزشگاه روز و حسابی توی کشیدن نقاشی پیشرفت کرده الان دیگه براش دنبال کلاسهای تابستانی هستم که در کنار نقاشی چند تا سر گرمی دیگه هم داشته باشه

بچه ها این چند ماه عکس زیاد گرفتند ولی خوب من چند تاشون رو کنار گذاشتم تا بگذارم توی وبلاگ چون واقغا تعداشون زیاد بود من ۳ تا از عکس های عید امسال و یکی هم از تولد آدرینا و جند تا از ماه اسفتد انتخاب کردم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و این هم عکس تولد آدرینای عزیزم  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 20:52  توسط شادی  | 

ماه بهمن و رخداد هایش

                     

 

سلام به همه دوستهای خوبمون از وقتی که مامانی رفته سر کار دیگه نمی رسه که زود به زود وبلاگ ما رو آپ کنه اما این دلیل نمی شه که ما دیگه خیلی ساکت و بی سرو صدا شدیم و از شیطنت هامون خبری نیست اتفاقا یک جورهایی بدتر شدیم

                                                                  

 

هفته پیش بچه ها بهانه ای شد که بچه ها رو ببریم عکاسی و ازشوت عکس بگیریم. برای ویزا و اقامت آدرینا سفارت ازش عکس می خواست و همین شد که من به فرهاد گفتم حالا که می خواهیم ببریمش عکاسی بیا از ۲ تایی شون با هم هم عکس بگیریم که یادگاری بمونه .آدرینا اولش حسابی خجالت کشیده بود و اصلا نگاه دوربین نمی کرد  بعد هم که خجالت خانم کمرنگ شد دیگه روی صندلی بند نمی شد و می خواست بیاید پایینو این که ما حدود ۱.۵ ساعت توی عکاسی برای گرفتن عکس از این وروجک با خواهرش معطل شدیم

 

هفته پیش همین طور کارنامه روژینای نازم ر. گرفتیم که همه درسهاش عالی بود و از بابایی هم یک جایزه خوب به همین خاطر گرفت..........

 

و این هم عکس پرسنلی آدرینا

اما  عکس ۲ تایی شون چون روی بوم بود نتونستم اسکن کنم و این جا بگذارم

در مورد خودم که حسابی سرم به کارم گرمه و یک جورهایی خیلی بهش علاقمند شدم یکم برای خودم و رسیدگی به امور خانه و بچه ها وقت کم می آرم که دارم سعی می کنم براش یک برنامه ریزی خوبی بکنم 

هفته پیش هم خونه میترا دوستخیلی خوبم بودیم که توی نی نی سایت آشنا شدیم  و چند تا از بچه های دیگه کلوپ هم به همراه نی نی هاشون بودند که حسابی خونه میترا رو ترکوندند طفلکی میترا  حتما اون شب تا دیر وقت داشت خونه رو تمییز میکرد من خودم وقتی داشتم خداحافظی می کردم از دیدن خونه وحشت کردم

من اون شب فرصت نکردم از بچه ها عکس بگیرم اما فکر کنم بقیه گرفتند که به مجرد این که بدستم برسه می گذارم توی سایتول بهمن که وزنش کردیم ۱۲ کیلو

اما آدرینای نازم که نسبت به گذشته بزرگتر و آرومتر شده اول بهمن که وزنش کردیم ۱۲ کیلو بود . میره مهدکودک بعد هم که برمی گرده اکثرا یک چرت ۱ا تمام و جود ساعته میزنه و بعد با اجازتون تا ۱۲ شب بیداره.

توی صحبت کردن مهارت پیدا کرده و می تونه یک جمله ۳ کلمه ایی ساده رو بگه کم کم داره کنترل مدفوع پیدا میکنه و قبلش ما رو خبر میکنه

یک جمله یاد گرفته ک هر وقت میگه من می خواهم با تمام وجود بغلش کنم و ببوسمش: مرتب می گه  شادی دوستت دارم

و اینهم  عکس جدید بچه ها

                          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 16:7  توسط شادی  |